تبليغاتX
جنازه های آرامش یافته

 

 

 

 

.... از اينها هم گذشته

       انگشت­هايم نمي توانند روزهاي نيامدنت را بشمرند

يا

       بارانهايي که بدون تو مي ريزند

باغ­ها،

هنوز صداي جير جيرک آزار دهنده است

شادماني هاي شبانه

همه چيز را تمام کرده­اند

            کاغذها، مداد و ثانيه ها

که طول کشيدند

        خرده ريزه­هايم را جمع کنند

                تمام عرقم به من چسپيده بود

                        پايين مي رفتم از دست­هاي کسي

                                دمادم ِ پرواز کبوتري برسينه ي سپيدي  کوه

چشم­هايم­ ولي جا ماندند آقای شاعر

         در تشنج آواز شما

                 يک چيزي يا بي چيزي

ميان ماندگي من

          مانند ميوه هاي امرداد

                   اگر کاغذها را کنار بزنيم.

تمام کرده ام

               آقای شاعر

آقای  شاعر

          تمام کرده....... .

                               

                                                      محمد باقر حاجیانی ...... ارديبشهت 84..... بوشهر

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 1:54 PM |

 

 

می تکانمت

   زیر لای لایی­های مادرِ بزرگ

             از  تا می­روی روی دستهایم

بزرگ می شوی

تا  سرتاسر همه ی ریحان ها

وقتی

 روی راحتی  دراااااااز بکشی

نقاشیت تمام شدنی نیست.

 گیرکرده

آنجاها

 میان آب معدنی و پیکان

       تا سیگار روشن لبِ دستِ من

          تا سیگار های آزادی

           بر بلندای برج رویاهایمان.

کفش­هایت

     دلیل عاشقانه های من،

        ساز کولیان* هزاره ی سوم.

 

 

* ناخن سرخ دست تو

هآی آی آی

باغچه ی تب کرده ی من

کفش توساز کولیان

هآی آی آی

شال تو جای گم شدن

                           شهیار قنبری

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 10:5 PM |

 

اینجا

     همه عجله دارند انگار؛

مردِ کیوسک

              روزنامه می­فروشد با داد و بیداد،

راننده تاکسی

             زنی را سوار می­کند

و در تلویزیونِ بزرگِ میدان

                              شیشه ای می­شکند.

ماشینها  رد می شوند

اینجا

    فقط من

        صدای کشداری ویولونی هستم

                                                  منتظر تو.

***

مرد کیوسک

           قندی با چای می خورد.

اتومبیلی در تلویزیون رد می­شود.

در شلوغی میدان

               زنی راه می­رود.

مردِ کیوسک

           قیمت روزنامه­ای را

                            با انگشت نشان می دهد.

من، نشسته اینجا

       فقط

          منتظر تو هستم.

                                 تهران...مرداد84

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 9:29 PM |

شعرها جدای از هم هستند

 

1

شاه عاشقان زمین

     یکه و تنها مانده،

من اینجا نشسته ام

    آمدنش را ببینم.

                                              تهران،مرداد84

2

پرنده ها،

خود را به شیشیه های مشجر می زدند

به همین شاخ و برگ ها دل خوش کردند.

***

برف

شیشه های مشجر را یک دست کرده

پرنده ها فراری خواهند شد.

                                               اصفهان، اردی بهشت 84                  

 

  

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 10:34 PM |

 

 

حالا که فکر می کنی مجبوری، باید بخوانی تا برگذشتِ روز آخر را بر ما بدانی.چقدر گفتم نرو؟ستاره ها تازه دارند می روند. یعنی شب هم. می شود هنوز نشست و نگاه کرد.  روی تخت ،لب پنجره می نشستیم پاهایمان را تکان تکان می دادیم تا اتوبوس بیاید. مثل بار قبل. با این تفاوت که کمی لکنتی تر بود و جای دست داشت و می شد کمی لم داد روی دسته ی آن. میزبان را هم که دیده بودی. کمی باید... خب دیگه... رعایت می کردیم. ولی زیاد سخت نبود اول رسیدن زدیم بیرون ولی بعد از پنیر و گردویی که خیلی جان داد. باغ های اطراف برگ­ها و بیشه ها جاهای خوبی بود برای روز آخر . اسطوره و این چیزها روز آخری نمی چسبید. هوای خوب و خنک آبعلی ساعت 1 بعد از ظهر را به تنمان می چسباند.

 

(گویند دوزخی بُوَد عاشق و مست

 قولی است خلاف دل در آن نتوان بست

 گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

 فردا باشد بهشت همچون کف دست)1

جز خاطره ی تا لب حوض رفتن ،مقاومت تا آخرین نفس و پادرمیانی حضرت استاد از تا ظهرش چیزی یاد ندارم. گفتم که باغها و برگهای ریخته ی این موقع سال کمی وسوسه کننده بود برای قدم زدن هایی که یکی می گفت ندانیم کجا می رویم. پرچین ها از خار ، خاشاک و چوب های بریده شده ی درختان بود و چشم­هایی که گه­گاه اگر دقت می­کردی جایی به کمین نبود ؛ راحت لم داده بود روی یک صندلی و کلاه را تا روی بینی کشیده ، نمی دانم شاید خواب بود. سربالایی نرمی نشان می داد با پیچ پیچ های پاییزی و میوه هایی که نچیدنش خیلی سخت می نمود. در باغ ، یک در خیلی کوچک وسط یک در خیلی بزرگ باز بود. مطمئن بودیم استاد با آن شکمش از توی این در داخل نرفته. باید خیلی زجر کشیده باشد از دست ما . آخرِ روز هم که من سر کلاسش خوابیدم. هیچ نگفت. مهمان بودیم و کلاس رسمی نبود. بدبخت پسر و دخترش که اجازه نداشتند ماشین را داخل باغ بیاورند و همانجا توی ماشین ضبط را روشن کرده بودند و گوش می دادند. آهنگ در خواستی هم پخش می کردند.

 

(وقتی اسباب بازی هایمان را از ما گرفتند

 ناگهان گریه کردیم

 داریم بزرگ می شویم

 و بهانه هایمان برای گریه کردن

                                                 دارد تمام می شود

 اما قدری که زمان گذشت

 زندگی باورمان داد

 که ماهی ها

 به اندازه ی منقار مرغ ماهی خوار

                                         بزرگ می شوند

 

 حالا بیا

 آسمان آنقدر پیرست

 که تا آخرِ دنیا

                 گریه کنیم.)2

یک میز مخصوص با چهار صندلی که فکر می کردیم راحت ترین صندلی های دنیاست و به یاد ماندنی ترین. نشستیم به غزل خواندن و دوبیتی و شعرهای غافلگیر کننده.نه از لب آنها ، از برگهای چنار و صنوبر هم شعر می ریخت.صندلی ها شور و حال داشتند. صدای شجریان از باغی دور می آمد....جهان پیر است و بی بنیاد    از این فرهاد کش فریاد... شعر آخری را خواندم. همه شعر خواندند. اکثرن مال کسی دیگر. قصد با یاد ماندنی تر کردن آن روز بود نه روکردن گند کاریها و سو سابقه ها!! خانواده به هم ریخته بود و کمی سرگشته قدم می زدیم. شما چهار نفر یا قسمتی از خاطرات آن چند روز یا پس زمینه ی تمام خنده های بیگاه من وما هستید. الان که دارم می نویسم. به شوخی گفتم استاد سنت قدیمی به بزم نشستن نیاکانمان را تجدید کنید. لبخندی زد از سر حسرتی کور که داشت.

 

(گفتم دل و جان در سر کارت کردم

 هر نقد که داشتم نثارت کردم

 گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی؟

 این من بودم که بی قرارت کردم)3

دلمان خوش بود که از این بی حساب بازار سهم ما را سنگدلی داده اند. خنده که نه تلخند و حسرت نبردن. شبی اثیری پیش دوستی هم قسم خورده بودم که نمی توانم. ولی خیلی راحت بود. خیلی.ولی اگر کمی از این ته نشین در  من می بود تا قطره ی آخر را برگشتنا صرف کردم. تا روبروی سرزمین بزرگی که سربازها هر روز رژه می رفتند و خاک کوبیده شده ای را دوباره می کوفتند. ساکها را جا دادیم و زدیم به دل شهر شلوغ که از رفتن سر باز می زد. پست شدیم بلند شدیم. گریه و لابه که... . آب زلالی داشت . همان جا که شیشه نوشابه را تکان دادی و کافکا بیرون زد از آن. فواره ها زیر پرده ی اشک می درخشیدند و تمیز تر بودند.

 

(گردون نگری ز قد فرسوده ی ماست

 جیحون اثری ز اشک پالوده ی ماست

 دوزخ شرری ز رنج بیهوده ی ماست

 فردوس دمی ز وقت آسوده ی ماست)4

حالا دستهایم بوی دلتنگی های چند روزه می دهند. پشت سرمان هیچ وقت کسی نبود و ما بیهوده به گمان صدایی بر می گشتیم. اشکال ندارد/ عادت می کنیم/ خیلی راحت/ تا باز جایی پهن کنیم بساط دلبستگی هایمان را و داد بزنیم وابستگی ِ قسطی، اجاره ای/ اشکال ندارد/. تمامش می کنیم آخر/. تمام می شود به راحتی/ در تمام شلوغی های بعد از ظهر پس کوچه های شهر/ تنها می شویم دوباره با شوقِ گناه کردن/ ویران و سوخته به بار می نشینیم/ به جزم انتها/ به پایان می بریم.    

 

خیلی کتاب ها زیر و رو کردم. چهار شعر برای شما. مال خودتان را پیدا کنید.

1

برای ستایش تو

همین کلمات روزمره کافی است

همین که کجا می روی ، دلتنگم.

 

برای ستایش تو

همین گل و سنگریزه کافی است

تا از تو بتی بسازم.5

 

 

 

2

به سرش زده باد

           نگاهش کنید!

چگونه میان درختها می دود ، و سرش را به پنجره ها می کوبد

به سرش زده باد

دستش را

          به دهان گنجشک ها گذاشته نمی گذارد سخنی بگویند

آب حوضچه را به هم می ریزد

فرصت نمی دهد که گلویش را ماه تر کند

به سرش زده این برهنه یگرما زده،...

 

گفته بودم طوری بیایی که بوی تو را باد نشنود!

دیوانه شده این پسر

پیرهنت را به دهان گرفته کجا می برد!6

 

 

 

3

در باز می شود

ونام کسی را می خوانند

بر می خیزد،

می رود

و آسمان ابریِ بیست و چهار متری

                                در جرقه ی ناگاهی  

                                                باران بی امانش را می بارد.7

 

 

 

4

اما نگاه کن

زمان به دره ئی افتاده

و چرخ هایش

در آسمان تهی می چرخد

و تو می باید در این سیاهخانه نا ایمن در انتظار بمانی

تا پروانه­ای

از سوراخ تمامی قفل ها بگذرد

                                                و درها را بگشاید.8

 

 


1- خیام

2-نصرت رحمانی

3-نمی دانم

4-خیام

8،7،6،5- شمس لنگرودی

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 12:40 PM |
Free counter and web stats