تبليغاتX
جنازه های آرامش یافته

 

آهنگ­هاي آفريقايي

 

حالا چند لحظه اي است صدايي نمي آيد. کم کم گوشم از آب پرمي­شود. پاهايم خواب رفته و از پشت روي ماده ي لزجي خوابيده ام. دست چپم روي سينه افتاده و همه چيز کدر و تار است. نوشين روي صندلي نشسته و به سختي از انبوه سيم و CD جايي روي ميز خالي کرده .کاغذها را گذاشته ، مي­نويسد.بعضي جاها دستهايش ترديد مي کنند و سرش را تکان مي دهد. ولي بايد نوشت و از شرّ خيلي چيزها خلاص شد. کتاب ها ، نامه ها و لبخند ها. بلند مي­شود و از کمد من، بين لباسها و لوازم جعبه ي قرص را بر مي­دارد. يکي را کف دست مي گيرد و دوباره مي نويسد.قرص را هنوز کف دستش دارد و مي­نويسد. گريه خواهد کرد.

قدم مي­زند.مي ايستد و دستش را مي گذارد لبه ي تابلو طوري که لبه ي کت بالا مي رود.

« خانم قديري شما هفته بعد در موردِ....»

همه همهمه مي­کنند . هر کس کيف و کتابش را بر مي­دارد. چادر ها براي پوشيدن عجله مي­کنند،  صداي پارچه­هاي نرم در هوا مي­پيچد.

« حضور و غياب، استاد!...»

بايد کاغذهايم را بردارم و خودم را برسانم. هوا سرد است و سرما مثل ماري فرز و تيز مي­پرد توي پيراهنم وتمام بدنم را مي گزد. سردم است. سردم است. مي لرزم.

« کِي؟»

« دو شب پيش»

هوا گرم است. عرق مي­کنم. لبهاي نوشين به هم مي­خورد. رژ لب تازه­اي زده. چقدر صورتش مهتابي است. در اتاق به هم مي­خورد و من سيگار مي­کشم. پنج، شش، هفت...

«هف  يا هشتا؟»

تمام راه را با تن لزج قدم زده. بايد خيس شده باشدگوشه ي روسري­اش. خودش و خاطرات ساعتي قبل را کشان­کشان به در آپارتمان مي­رساند.کليد را پيدا نکرده، لابد در کشاکش او و آنها افتاده يا وقتي... .کليد را از سرايدار گرفته و رفته تو.

سرم درد نمي­کند و پلکهام سنگين نيست. پاهام مور مور نمي کند. همه چيز مدور و کشدار وول مي­خورد  و از تمام جهات مي رود توي سرم. تخت زهوار در رفته ي اتاق شده پست ترين نقطه­ي جهان و همه را آن بالا مي­بينم. يکي تعجب کرده و يکي بي­تفاوت فقط نگاه مي­کند. احمق ها من خودمم و دارم... من فيلم سينمايي نيستم...

«کم کن اون صدا رو»

« باشه...»

« يه آهنگو صد بارِ داري گوش مي کني. ديوونه شدم»

« نمي خواي برو بيرون، صبح بيا خونه»

«ريدي با اين زندگيت. چرا زن گرفتي پس»

کفش مي­رود طرف پايين راه پله. گلدان کنار در اتاق مي­رود طرف پايين راه پله.خسته بر مي­گردم. صدا رو کم مي­کنم و باز صدا مي­پيچد توي اتاق

 

But it was only fantasy.

The wall was too high,
As you can see*

 

راه افتاده ام توي اتاق. بيرون که نبايد بروم. اتفاق هم نبايد بيافتد. نوشين هم نبايد مي رفت بيرون.کسي نبايد... نبايد کسي پارکينگهاي متروک را بگردد. آنجا که هميشه تاريک است و کسي نيست.

 نه ...نه نمي شود ...کسي نمي رود...کسي نمي­آ­­يد....کسي بو نمي برد...

کارتون­ها رو روي هم که چيدم، برگشتم عقب و نگاهي انداختم. اگر خودم بودم که هيچ اتفاقي نمي افتاد و مي رفتم، ولي نوشين... . چرا؟  مگر تو درگير شدي و شيشه را دادي بالا؟  نه من بودم، نوشين. من بودم که تو ترسيدي و داد زدي... اصلا به تو چه؟ ها؟ اصلا چي ميشه من برم و کسي نباشه يا کسي باشه و من نباشم.نروم يا نبينمش. ها؟ فقط کلاسا مهمه که بايد برم و ...بي خيال الاغچه همه چي درسته.

دست بايد زده باشد يا نه لگد زده. ناخن کشيده.  حتما مويش را گرفته اند و زدنش که بي خيال شده. چقدر موهايش حساس شده بودند اين آخري ها که نمي گذاشت من... مطمئنم

مگر نبود که مي گفت« ببين، مجبوره ولي مي تونه مجبور نباشه. بايد اين اجبارو ورداره وقتي که چيزي نباشد که به خاطرش اجبار باشه، همه چي حله.»

حالا خوابيده و آهنگهايي را که با خودش از آفريقا آورده، گوش مي دهد. چقدر بدبختي کشيدم تاCD  ها از گمرک آزاد شد. چند تا عکس هم زده به ديوار. يکي برق عجيبي مي­زند.کاپشن بيرون را پوشيده و مچاله خوابيده روي تخت. با حلقه­ي طلايي مدورش بازي مي کند. حتما فکر مي کند کجا رفته و کجا بايد بره.کي رو بايد راست بگه کدومو به کي دروغ. به کي گفته? صورتش سياه است. شايد از گريه کردن باشه يا از دويدن صبح زير آفتاب. مي­دويد و عرق کرده بر مي گشت. ولي سر حال و تميز مي نشست سر ميز صبحانه.هميشه با مقنعه دانشجوييش مي گفت راحت ترِ تا با روسري آزاد. مي­خواست چند بار که بيرون مياد بپوشه .کاش مي ذاشتم.

خون همه جا را خيس کرده و لزج شده. فکرش وحشت آفرينه و همون يه بارم که خون ديده بودم از بسته شدن و لخته شدنش ترسيده بودم . در رفته بودم. خون ريخته بود زير دوچرخه و يک چرخش با صداي ناهنجاري مي­چرخد.خونِ تَر تميز ريخته توي گوديِ وسط سنگ و کم کم داره خيلي خوشگل مي ماسه. خلوت شده و دارم دست و پا مي زنم. مي بينم پايم بدون اينکه که حس کنم مي لرزد.

نوشين برعکس نشسته روي صندلي.به من نگاه مي کند که دارم دنبال چيزي توي کتابها مي گردم.

- توي اينم نيست که!..

بايد يه چيزي باشه که راهنمايي کنه. اين همه کتاب از کجا بدونم که تو کدوم بود. اوه نکنه توي اون گندِهِ باشه. کتاب را باز مي کنم. فهرست که چيزي ندارد. خم مي شوم روي کتاب. لحظه اي تخت مي نشيند و دستي کتاب را مي بندد...

خون پاشيده شده روي کيف دستي آبي اش و E  و Z سفيدش را بد شکل کرده. در مي لرزد ولي صدايي نمي­آيد. چشمهايم آزاد شده اند و همه چيز سرسام آور توي سرم مي دود.کاش رخت خوابها را کثيف نکرده بودم....

 



از آهنگ ِ THE WALL"  " اثر گروه "PINK FLOYD"

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 2:17 PM |
Free counter and web stats