تبليغاتX
جنازه های آرامش یافته

 

 

 

لایه روبیِ زیر سیگاری

 

 

 

 

1

انگشت

انگشت

پرتره را پاره می کنی

و آفتاب را در ته سیگاری

                      خاموش.

من به اولین سیگاری فکر می کنم

که کشیده ام

 

2

وقتی می نویسم

و تو به شعرم

دست می کشی،

تمام بی خوابی ها

           صبح می شود.

 

3

در شعله ای

  که از مغزم می کشی

        لایه روبی می شوم.

 

4

شعرهایم بیدارند

       و انگار صبح باشد

با آنها صبحانه می خورم

در انتظار انگشتی

که به خودم بکشی

             تا بیدار شوم.

 

27-9-1385

محمد باقر حاجیانی

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 2:12 PM |
 

 

کابوس نامه (5)

 

نمی گذارم بیشتر از این ادامه پیدا کند.

می خواهم از خاطرات مان بنویسم،

شاید کابوس­ها دست از سرم بردارند.

 

شاید دستی که هر شب

باید خاطرات ریز­ و­ درشت را از کابوس­ها جدا کند

همان دستی است که می­لرزد.

 

شاید چشمی که باید مراقب باشد

تا غلت بیخود نزنم

همین چشمی است که می­دَود.

 

شاید گوشی که باید حواسش

به هذیان­های بی وقتم باشد

همین گوشی است که کیپ شده.

 

یادت هست ما تنها نشدیم 

در شهری

که دود بلند ترین برجش را

تا کف خیابان پوشانده بود؟

یادت هست پله­های پارک را

یکی

یکی

پایین می­آمدی

و به زانو­های من می­خندیدی

که سردشان بود؟

 

بگذار دیده شویم.

گور پدر کسی که اینجاست

وسط این کلمات که می­توانم بخوابم

برای همیشه

در ثانیه­های سکوت این آهنگ­ها

که می­توانم برقصم

هر چند این روز­ها

زانو­هایم درد می­کند.

 

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 9:38 AM |
 

 

 

 

کابوس نامه (4)

 

یادم باشد که کابوس نویسی سلام ندارد.

کابوس­ها بی اجازه پا می­گذارند روی سینه­هایمان

فرو می­روند یک جای تاریک

بيدار كه شديم،

سخت یادمان بیاید.

حتی اگر یک دفعه بیدار شده باشیم و

زبانمان از خشکی به دهان­مان بخورد

صدای زبری بدهد.

 

همین روزهاست خانه­ای که صدایت در آن آشنا بود،

متروکه  شود.

قول می­دهم بیدار بمانم

و نگذارم دیوارهایش بپوسند.

شاید هم یکی دو آهنگ گوش کردم.

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 9:38 AM |
 

 

کابوس نامه (3)

 

باز نمی­توانم بخوابم.

راستی یادم رفت، سلام

 

نمی­دانم وقتی صدایت کنج خانه می­ترکید

چه طعمی داشت، شنيدنِ همان آهنگ قدیمی

یا سوت کسی که نمی­شناسی

ولی می­دانی که باید جایی کسی را در خاطراتش جا گذاشته باشد...

 

ما همه خواب می­بینیم،

وقتی بعد از سال­ها بیدار می­شویم،

کسی صدایمان نمی­کند.

حتی ترانه­ای که دوستش می­داشتیم و

وقتی خواب بودی با صدای آرام می­خواندم

حتی صدایی که روزی در کاشی­های آبی

و دود سیگارِ دخترِ پالتو پوش می­خزید.

 

با همین چشم­ها کابوس می­بینیم،

آشنایی را می­بینیم که جلوتر می­آید،

خاطراتی که فقط شب­ها وقتی خوابیم سراغمان می­آید

نمی خواهم به این شعرها و چشم ها دل ببندم

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 9:37 AM |
 

 

کابوس نامه (2)

 

ترسیدن دارد.

گریه کردن دارد.

اگر تو، تو باشی و من، من

ترسیدن دارد.

گریه کردن دارد.

نه که دوست داشته باشم غرورت را

با این دود، تاریکی و چراغی که روشن است

قسمت کنی.                        نه...نه

 

سایه روشنِ این کابوس­هاست

که اگر نمی­دیدم،

نمی­نوشتم.

کابوسِ متکثرِ من.

فقط می­دانم می­نویسم.

همین.

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 9:36 AM |
 

"کابوس نامه" ها شعر نیستند!

 

کابوس­هایم را نوشتم. شاید غیرِ عادی. اولی را که گذاشتم توی وبلاگ، برداشتم و دوباره ویرایش کردم. تمامشان را ویرایش کردم.

توضیحی ندارد. چند هفته با آن­ها زندگی کردم، اذیتم کردند و نوشتمشان. شعر نیستند. این ادا اطوار نیست ها! واقعاً شعر نیستند. بعضی وقت­ها دستم به نوشتن­هایی می­رود که زیاد سخت نمی­گیرم. مثل نامه نوشتن است. شاید به خودم یا دیگری.

*و اینکه اگر کسی خود یا دیگری را در این "کابوس­نامه"­ها دید، حتماً اشتباه می­کند!*

 

 

 

 

 

کابوس نامه (1)

 

سلام

حالِ همه­ی ما خوب نیست.

نگاهی که هر روز به درختانِ خیابان می­اندازیم

دارد پیر می­شود و

انگار از سالیانِ پر برف آمده باشیم،

پس از هر خنده و چند روزی

یکی دو چینِ کوتاه و نازک

روی پیشانیِ ما باقی می­گذارد.

چشم­های خیسمان جمع شده­اند

انگار از گرمای تابستانی

آنها را تنگ کرده باشیم.

 

حوالیِ این روزها

که خيلي از آنها دور شده­ایم،

حرف­های سنگینی است.

اينكه کتابی را که نتوانی

بخوانی تا آخر

بدون این که دستی بی­اجازه ببندد...

 

چشم­هایم را می­بندم و این ثانیه­ها را بغل مي­كنم و

                                                   مي­لررزم.

 

ثانیه­هایی که می­گذرند و باز آب

پای این درخت­ می­رود.

نهالِ کوچکِ انار را ببین که چطور

بدون یک انار، حتی کوچک، تنها انارِ این باغ است.

 

باید بیشتر بترسیم.

مگر نمی­ترسی از سایه­ای که لبِ آب راه می­رود؟

مگر نمی­ترسی از صدایی که از پشتِ سر می­آید

و تو را مثل یک سکانسِ خیلی سریع،

می­برد به نمناکیِ یک اتاقُ میز؟

مگر نمی­ترسیم از تلفنی که دعوتمان کند؟

مگر نمی­ترسیم از خوابیدنی که یادمان برود بیدار شویم؟

مگر نمی­ترسم از خدایی که همین­جا هاست؟

مگر نمی­ترسم از چهره­ی آشنایی که بیدارم کند؟

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 9:36 AM |