تبليغاتX
جنازه های آرامش یافته
 

 

 

کابوس نامه (8)

 

نمی­دانم چند روز است ننوشته­ام.

خوابم نمی­آید ولی صدا را

به خاطرِ وحید که خواب است

کم کرده­ام

صدای کیبورد اما ویران­کننده است

خط فاصله­ها خوب جا نمی­افتد و

همه چیز را به هم می­ریزد

 

امروز کابوس­ها زنده شدند

و راه رفتم با پاهایشان

ولی صبحِ زود بود

که گفتند:

عمران صلاحی مُرد!

 

من هم مثل تو اصلا باور نكرده ام هنوز!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 10:8 AM |
 

 

 

کابوس نامه (7)

 

حافظه ام به بوی گَسی

که ندانی چرا گس باشد

معتاد شده است و

نمی­تواند چیز دیگری را بیاورد جلوی چشمم.

 

معتاد شده است

به بلوز سبزی که برایم تنگ باشد

به فندکی که وقتی روشن می­شود

قرمز باشد

به شعری که از هیچ جایش نفهمی

چرا فکر کرده­ای مالِ توست

 

بقیه قایم شده اند و

لجم را در آورده­اند.

 

تو را و وقت­هایی که نمی دیدمت، ولی بودی

بیخودی پنهان می­کنند

فحششان می­دهم، پیدایشان نمی­کنم.

 

یک چیز را ولی فهمیده­ام

این که چرا وقتی بادِ روبرو،

گسِ ندانستنی را می­رساند

نفسم می­گرفت.

نمی­خواستم نفسم را بدهم بیرون

و منتظر باشم تا باز

با همان بوی غریب،

مطمئن باشم که هستی.

 

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 10:5 AM |
 

 

 

کابوس نامه (6)

 

نمی توانم بیشتر از این در ای­میل­ها بنویسم.

خطوط راست و یک­جور مزخرف

توانِ این حرف­ها را ندارند.

 

کابوس وقتی کابوس است

که ک، ب و س را

همان طور که عذابمان می­دهد ببینیم

خاطرات را باید با همان خ، ط و ت بنویسم

که به چشم بیاید.

نوشتن خط کشی شده

روح این لحظه­ها را می­گیرد.

 

فکر می­کنی فرقی می­کند خاطره­ی کداممان باشد؟

این که تو باشی و

فکر کنی این کوه­ها یادت می­اندازد

مچ بریده و خوابِ راحت چه حسی دارد؟

 

این که من باشم و

ماسه­های مرطوب ساحل را مشت کنم و یادم باشد

سبکی بالای آب استخر

چقدر سفید بود،

چه فرقی دارد؟

 

خاطراتمان را اگر ننویسم

مطمئن باش یک روز زیر بارانیِ سفیدم

قایمشان می­کنم و

با یک چترِ بنفش

طوری که خیس نشوند

می­برم و در خیابان­هایی که آبِ باران

بر خلافِ ماشین­ها می­رود، می­اندازم.

فراموشی شیره­ی زجرهایم را می­كشد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 9:27 AM |