تبليغاتX
جنازه های آرامش یافته
 

رویا (۲)

 

سال های بعد بد نگذشت. به خصوص سال بعد که رویا، دوست دخترم برگشت و گفت که می تواند با من بماند. داشت یادم می رفت، ولی خوب شد برگشت. روزها می رفتم سر کار. دوستان دوران دانشگاه گاهی زنگ می زدند و حال و احوالی می پرسیدند. گاهی سر می زدم و استاد یا دوست دانشجویی که هنوز درس داشت را می دیدم و برمیگشتم. رویا هم کار می کرد. من تا عصر کارگاه بودم و مشغول آجر و سیمان و تیغه و اینها، رویا هم توی یک شرکت کامپیوتری تا عصر با گیگابایت و اینها ور می رفت. یک روز عصر رویا را بردم بیرون قدم بزنیم. شب برگشتیم خانه ی من. شب خوبی بود. رویا اول اذیت کرد و بعد شام پخت و بعد سر به سر ماهی آکواریوم گذاشت و باقی شب خوب بود...

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 2:1 PM |

شروع داستاني بدون نام..

 

 

براي باور نكردن

 

 

"

خيلي ساده شروع شد. اول تلخ بود. تلخي عجيب و غريبي داشت. روزهايي كه تلخي عادت شده بود روزهاي خوبي بود. تمام روز انگار روي ماسه‌هاي سفت ساحل رودخانه‌ نحيفِ مند قدم برمي‌داشتم. نرم و سفت! روزهاي بعد تلخي را حس نمي‌كردم، با من بود مثل كليدِ اتاق كه دو سه سالي مي‌شود يادم مي‌ماند هميشه توي جيبم باشد. بعد تلخي تمام شد، شد چيزي شبيه چينِ پيشاني، كبوديِ لب‌ها، گوديِ چشم، لرزشِ دست و افتادگي سينه‌ها. من ماندم و حسِ غريبِ پيري.

روزهاي خوبي نبود. تازه احمدي نژاد رئيس جمهور شده بود. روزهاي آخر در سفر بودم. دور دوم راي ندادم. توي اتوبوس شيراز به بوشهر بودم كه خبر را دوستِ دوري با اس ام اس گفت. باور نمي‌كردم اين بشر رئيس جمهور شود. شد. مثل همه چيز. تازه ياد گرفته بودم دمپايي نپوشم روزهاي امتحان و موهايم را كمي كوتاه كنم. تابستان خوبي نبود.

مهر همان سال درد زانوي قديمي‌ام برگشت. اتاق روبرويي ما يه پسر خيكي بود كه روزي هفت هشت بار آروغ مي‌زد و مي‌گوزيد. طوري كه از توي اتاق ما شنيده مي‌شد. (البته اين روزها هم حال خاص دارد. پسر همسايه كه با دخترم بازي مي‌كند، توي حوض حياط مي‌پرد و رويا، دخترم، را خيس آب مي‌كند و همانطور كه من توي بالكن نشسته‌ام مي‌گويد پدر سگ!) چند سال قبل روزي كه داشتم براي سفر كوچكي آماده مي‌شدم يكي از بچه‌هاي آن موقع دانشگاه را ديدم. سبيل كلفتي داشت آن روزها و سه تار مي‌زد. اين سال‌ها ولي لاغر شده بود. يادِ هم آورديم، بسيجي‌ها را مسخره مي‌كرديم كه از احمدي نژاد طرفداري مي‌كردند و مي گفتيم فرداي انتخابات برويم در بسيج دانشگاه شيشكي بكشيم.

سال بعد ديگر مطمئن بودم كه من درس بخوان و مدرك بگير و كار بكنِ خوبي نمي‌شوم. همين طور زن بگيرِ ملسي نيستم. چند سال طول كشيد تا دست از خل بازي‌ها برداشتم و گوشه دنجي پيدا كردم و پيري شروع شد.

پيري بر خلاف تلخي ظاهر نداشت. تلخي و مچاله شدن زير جلكي امكان ندارد. زمين خوردن است، خاكي شدن و سر زانو را تكاندن. پيري مغز را توي روغن مي گذارد تا تكان نخورد، زنگ نزند، تغيير نكند، فكر نكند، خطر نكند و نبيند. دستم كه چرب مي‌شد حس بدي داشتم، بين انگشتهايم چيزي زندگي مي‌كرد كه مثال لجاجت بود. هرچه باهاش ور مي‌رفتم درست نمي‌شد. بوي نفت هم. و حالا كه روزهاي آخر پيري را دارم مي‌نويسم تازه فهميده‌ام چرا پيري برايم چيزي شبيه چرب شدن بوده، فرو رفتن مغز در ظرف روغن يا بوي نفتي كه از بين نمي‌رود.

روزهايي كه تازه داشتم به تلخي عادت مي‌كردم بهار بود و شايد روزهاي آخر بهار. اولين سالي كه حال و حوصله توت خوردن نداشتم. بيشتر توي اتاق بودم. دانشجوي ترم 10 دانشگاه صنعتي اصفهان بودم. هواي بيرون از هر سال بهتر بود. باد بود، هواي ابريِ عصرها، خاكستريِ ماتي كه از كوهِ پشتِ دانشگاه شروع مي‌شد و خنكيِ مخصوص شب‌ها. قبل از تولدِ رويا يكبار برگشتم دانشگاهِ آن سال ها. درخت و سبزه كمتر داشت. جنگلِ دست‌كاشتِ پشتِ دانشگاه پير شده بود و جاهاي كوچكي سوخته بود. كلبه سيمانيِ بالايِ جنگل كامل تخريب شده بود. از آن همه بتون و آهن فقط رد پي ساختمان مانده بود. عجيب بود كه آن همه  سال به اين اتاقكِ بد شكلِ سيمانيِ سياه مي‌گفتيم كلبه. چند دانشكده اضافه شده بود و حال هوايي كه به هيچ وجه برايم آشنا نبود. سراغ چند استادِ جوان آن سال‌ها را گرفتم كه يكي دو نفر بازنشسته شده بودند و هنوز توي كوي اساتيد زندگي مي‌كردند. دنبال دكتر كبيري هم گشتم. استادي كه يك درس سخت را نمره داده بود. يك سال دل دل كردم و خجالت كشيدم بروم تشكر كنم. گفتند همسرش را همين چند سال پيش براي درمان بيماريِ كبد برده خارج از كشور. شايد سوئيس. رفتم خوابگاه از اتاق‌هايي كه در آنها زندگي كرده بودم عكس گرفتم و برگشتم. البته با پيريِ چند برابر.

شب كه رفتم حمام فكر مي‌كردم تمام موهايم مي‌ريزد. رويا، زنم، خواب بود. تازه از رفاقت با دوست‌هاي قديمي‌اش دست كشيده بود. چند بار هم تكرار كرده بود كه ديگر با دوستِ برادرش كاري ندارد. آن شب هم چيزي نگفتم. رويا نيمه شب بيدار شد و ناليد و خوابيد. رويا از پيري و بدتر از آن از تلخي خبر نداشت. خبر نداشت شبيه‌ترين كلمه به بالشت براي من "اندوه" است. رويا چيزي از آن همه سال نمي دانست و من هم چيزي از رويا نمي‌دانستم. به طور كلي علاقه‌ي زيادي به چيزهايي كه نشود ديد و باور كرد، ندارم. خواب و خرافات، فال و تقدير و از اين حرف‌ها. رويا تلخي و پيري برنمي‌دارد...

...

"

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 10:26 PM |
 

يك داستان كوتاه

 

 

 

 

پیاده­روی با شاید شمعدانی­های اصفهان

 

برای اصفهان و شمعدانی­هايش

 

 

 

 

 

 

 

اگر کمی بیشتر فکر می­کرد حتمن یادش می­آمد. موبایل را خاموش نمی­کرد، مانتویش را بپوشد، آرایش کند و سوار اولین ماشینی که بوق می زند بشود.

 که بنشیند.../ نشست صندلی جلو. مرد مو بور مسنی پشت سرش پیپی را تمیز کرد. بوری موها و بوی پیپی که تازه خاموش شده بود، خنده های مرد را کش داد. راننده ساعت مچی بزرگی بسته بود. یک دستی بالای فرمان را گرفت. لبخند هم نزد.

راننده صدای بلندی که ماشین را می لرزاند کم کرد و لبخندی زد.

که بگوید.../ گفت بوستان کودک پیاده می شود و عجله دارد. راننده بلندتر خندید. بوی پیپ مرد مسن دوباره راه افتاده بود. صدای سرفه آمد. راننده توی آینه را نگاه کرد. ناخن های رنگ کرده اش را فشار داد و موبایل خاموش توی کیف را وارسی کرد. بعد با دکمه هایش بازی کرد و دوباره در کیف را بست.

منتظر بود جوان راننده چیزی بگوید.

وقتی رسیدند بوستان کودک به کنار خیابان اشاره کرد و گفت ممنون.

مرد برای دومین بار نگاهی به سر تا پایش انداخت. سرعت را کم کرد. در حالی که دستش روی دنده مانده بود، کنار خیابان ایستاد، منتظر شد تا دختر پیاده شود، سرعت را کم کم  زیاد کرد و صدای بلندی در خیابان پیچید.

که .../ هوای اصفهان خوب بود. باد از کنار رودخانه بالا می­آمد. از کنار شمشادها یا بوته­های گل بلند هم که رد می شدی باد به صورتت می خورد و فکر می کردی هوای اصفهان این روزها چقدر خوب است.

چراغ ها دو طرف زاینده رود روشن بود.

باد که نمی آمد بوی گلهایی که دیده نمی شد پا می گرفت و با اولین تکان باد می رفتند. صدای آواز مردی از طاق های پل می آمد. وقتی هم گل ها را دید نفهمید اسمشان چیست، جایی خوانده بود نزدیکی عید اصفهان پر از بوی شمعدانی ها می شود.

فکر کرد شاید شمعدانی باشند.

هر بار که بوی گل ها در نفس نفس باد به صورتش می خورد قسمتی را به یاد می آورد.

انحنای سینه ها، باد، بوی گل ها، خمش دست ها، گوشه ی لب ها، باد، بوی گل ها، موهای بلند و عطری که انگار از روز اول با او به دنیا آمده بود، باد، بوی گل ها، تخت خواب، ملافه ها،  محسن نامجو، بوی شمعدانی ها، چایی گرم، ...

گس همیشگی در دهانش پیچید، لب هایش کش آمد، سرش را بلند کرد.

اصفهان همه شمعدانی شده بود.

باد گل ها و آب رودخانه را تکان تکان می داد.

 

محمد باقر حاجیانی

اصفهان

18 19 خرداد 86

ویرایش اول 30 خرداد 86

ویرایش دوم 5 تیر 86

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 10:55 AM |

 

آهنگ­هاي آفريقايي

 

حالا چند لحظه اي است صدايي نمي آيد. کم کم گوشم از آب پرمي­شود. پاهايم خواب رفته و از پشت روي ماده ي لزجي خوابيده ام. دست چپم روي سينه افتاده و همه چيز کدر و تار است. نوشين روي صندلي نشسته و به سختي از انبوه سيم و CD جايي روي ميز خالي کرده .کاغذها را گذاشته ، مي­نويسد.بعضي جاها دستهايش ترديد مي کنند و سرش را تکان مي دهد. ولي بايد نوشت و از شرّ خيلي چيزها خلاص شد. کتاب ها ، نامه ها و لبخند ها. بلند مي­شود و از کمد من، بين لباسها و لوازم جعبه ي قرص را بر مي­دارد. يکي را کف دست مي گيرد و دوباره مي نويسد.قرص را هنوز کف دستش دارد و مي­نويسد. گريه خواهد کرد.

قدم مي­زند.مي ايستد و دستش را مي گذارد لبه ي تابلو طوري که لبه ي کت بالا مي رود.

« خانم قديري شما هفته بعد در موردِ....»

همه همهمه مي­کنند . هر کس کيف و کتابش را بر مي­دارد. چادر ها براي پوشيدن عجله مي­کنند،  صداي پارچه­هاي نرم در هوا مي­پيچد.

« حضور و غياب، استاد!...»

بايد کاغذهايم را بردارم و خودم را برسانم. هوا سرد است و سرما مثل ماري فرز و تيز مي­پرد توي پيراهنم وتمام بدنم را مي گزد. سردم است. سردم است. مي لرزم.

« کِي؟»

« دو شب پيش»

هوا گرم است. عرق مي­کنم. لبهاي نوشين به هم مي­خورد. رژ لب تازه­اي زده. چقدر صورتش مهتابي است. در اتاق به هم مي­خورد و من سيگار مي­کشم. پنج، شش، هفت...

«هف  يا هشتا؟»

تمام راه را با تن لزج قدم زده. بايد خيس شده باشدگوشه ي روسري­اش. خودش و خاطرات ساعتي قبل را کشان­کشان به در آپارتمان مي­رساند.کليد را پيدا نکرده، لابد در کشاکش او و آنها افتاده يا وقتي... .کليد را از سرايدار گرفته و رفته تو.

سرم درد نمي­کند و پلکهام سنگين نيست. پاهام مور مور نمي کند. همه چيز مدور و کشدار وول مي­خورد  و از تمام جهات مي رود توي سرم. تخت زهوار در رفته ي اتاق شده پست ترين نقطه­ي جهان و همه را آن بالا مي­بينم. يکي تعجب کرده و يکي بي­تفاوت فقط نگاه مي­کند. احمق ها من خودمم و دارم... من فيلم سينمايي نيستم...

«کم کن اون صدا رو»

« باشه...»

« يه آهنگو صد بارِ داري گوش مي کني. ديوونه شدم»

« نمي خواي برو بيرون، صبح بيا خونه»

«ريدي با اين زندگيت. چرا زن گرفتي پس»

کفش مي­رود طرف پايين راه پله. گلدان کنار در اتاق مي­رود طرف پايين راه پله.خسته بر مي­گردم. صدا رو کم مي­کنم و باز صدا مي­پيچد توي اتاق

 

But it was only fantasy.

The wall was too high,
As you can see*

 

راه افتاده ام توي اتاق. بيرون که نبايد بروم. اتفاق هم نبايد بيافتد. نوشين هم نبايد مي رفت بيرون.کسي نبايد... نبايد کسي پارکينگهاي متروک را بگردد. آنجا که هميشه تاريک است و کسي نيست.

 نه ...نه نمي شود ...کسي نمي رود...کسي نمي­آ­­يد....کسي بو نمي برد...

کارتون­ها رو روي هم که چيدم، برگشتم عقب و نگاهي انداختم. اگر خودم بودم که هيچ اتفاقي نمي افتاد و مي رفتم، ولي نوشين... . چرا؟  مگر تو درگير شدي و شيشه را دادي بالا؟  نه من بودم، نوشين. من بودم که تو ترسيدي و داد زدي... اصلا به تو چه؟ ها؟ اصلا چي ميشه من برم و کسي نباشه يا کسي باشه و من نباشم.نروم يا نبينمش. ها؟ فقط کلاسا مهمه که بايد برم و ...بي خيال الاغچه همه چي درسته.

دست بايد زده باشد يا نه لگد زده. ناخن کشيده.  حتما مويش را گرفته اند و زدنش که بي خيال شده. چقدر موهايش حساس شده بودند اين آخري ها که نمي گذاشت من... مطمئنم

مگر نبود که مي گفت« ببين، مجبوره ولي مي تونه مجبور نباشه. بايد اين اجبارو ورداره وقتي که چيزي نباشد که به خاطرش اجبار باشه، همه چي حله.»

حالا خوابيده و آهنگهايي را که با خودش از آفريقا آورده، گوش مي دهد. چقدر بدبختي کشيدم تاCD  ها از گمرک آزاد شد. چند تا عکس هم زده به ديوار. يکي برق عجيبي مي­زند.کاپشن بيرون را پوشيده و مچاله خوابيده روي تخت. با حلقه­ي طلايي مدورش بازي مي کند. حتما فکر مي کند کجا رفته و کجا بايد بره.کي رو بايد راست بگه کدومو به کي دروغ. به کي گفته? صورتش سياه است. شايد از گريه کردن باشه يا از دويدن صبح زير آفتاب. مي­دويد و عرق کرده بر مي گشت. ولي سر حال و تميز مي نشست سر ميز صبحانه.هميشه با مقنعه دانشجوييش مي گفت راحت ترِ تا با روسري آزاد. مي­خواست چند بار که بيرون مياد بپوشه .کاش مي ذاشتم.

خون همه جا را خيس کرده و لزج شده. فکرش وحشت آفرينه و همون يه بارم که خون ديده بودم از بسته شدن و لخته شدنش ترسيده بودم . در رفته بودم. خون ريخته بود زير دوچرخه و يک چرخش با صداي ناهنجاري مي­چرخد.خونِ تَر تميز ريخته توي گوديِ وسط سنگ و کم کم داره خيلي خوشگل مي ماسه. خلوت شده و دارم دست و پا مي زنم. مي بينم پايم بدون اينکه که حس کنم مي لرزد.

نوشين برعکس نشسته روي صندلي.به من نگاه مي کند که دارم دنبال چيزي توي کتابها مي گردم.

- توي اينم نيست که!..

بايد يه چيزي باشه که راهنمايي کنه. اين همه کتاب از کجا بدونم که تو کدوم بود. اوه نکنه توي اون گندِهِ باشه. کتاب را باز مي کنم. فهرست که چيزي ندارد. خم مي شوم روي کتاب. لحظه اي تخت مي نشيند و دستي کتاب را مي بندد...

خون پاشيده شده روي کيف دستي آبي اش و E  و Z سفيدش را بد شکل کرده. در مي لرزد ولي صدايي نمي­آيد. چشمهايم آزاد شده اند و همه چيز سرسام آور توي سرم مي دود.کاش رخت خوابها را کثيف نکرده بودم....

 



از آهنگ ِ THE WALL"  " اثر گروه "PINK FLOYD"

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 2:17 PM |

دوستان این هم داستانی از دوست داستان نویسم قاسم طوبایی که فکر می کنم اگر درسها کمی به او مهلت بدهند و یه اتفاق کوچک دیگه هم بیفته ... البته اتفاق مهمی نیس...ولی...نه همین طور هم داستان نویس بزرگی می شه. ببینیم....................................................

 

                                                      مردی پشت درختان بلوط

 

قرار نيست. از اول هم قرار نبوده که من حرف بزنم. اما قبول کنيد، هر کسی هم که جای من باشد بالاخره يک روز به حرف می آيد و الان سه سـال است که من، اين جـا، پشت همين بلــــوط بلند ايستاده ام و آن طرف تر، توی تاريکی وسط جنگل، کلبه ای است چوبی با يک پنجره ی روشن. جلوی کلبه، زمين خاکی است و از همان جا که نور پنجره زمين را روشن کرده، تا آن جا که چشم کار می کند شاليزار است. سه سال است منتظرم و چشمهايم طی اين سه سال خيره مانده به روشنايي و تاريکی پنجره، به همان زن و مرد که در متن نور زرد پنجره در هم آميخته اند و انگـار لب هايشــان درون هـــم ريشــه دوانده باشد باز نمی شوند و همين منظره است که سه سال مرا همين جا شمشير به دست نگه می دارد. چقدر منتظرم تا خشم سه ساله ام را همراه همان کينه ای که خود او داده يکباره بيرون بريزم ... کی و کجا؟ ... اين را ديگر نمی دانم و همين است که سه سال آزارم می دهد ... .

    اين از منظره ی اينجـا و تاريکی و کلبه و ســايه ها و امـا چشم که می گردانم، بی آن که جوهرش را خط بزنم و يا دست در اصل متن ببرم، اتاقش را می بينم. نگـــاهم که از لای کلمـــات بيرون مـی زند می بينم که هنوز قلم روی حاشيه بالای نسخه ی دست نويس افتاده و آخرين قطره اش مثل هميشه روی نوک نازکش خشک شده. صداهايي محو و گنگ می آيد از پشت همان در، که هميشه بسته است، چه وقتهايي که هست در اين اتاق و چه وقتهايي که نيست. گنگ و نامفهوم و دايره وار می آيد، می خــورد به صفحه هـــای کاغذی و بعــد که از

لابه لای رشته های در هم تنيده می کشـد تو، گنگ تر و نامفهـوم تر می شود. اتاق کوچک است و احتمالاً در انتهای آپارتمان. آن طرف تر چند جاسيگاری پر روی همند و خاکسترهايي که پخش شده اند روی ميز؛ کنار همين نسخه ی دست نويس، کتابهای روی ميز، روی هم زير نور لامپ چراغ مطالعه خاک گرفته اند. در آن گوشه ی اتاق تخت او است و پتوی نامرتبش و جای لکه های خشک شده ای در متن سفيدی ملافه ها. يک ماشين تحرير کهنه هم روی طاقچه و اين همه ی چيزی است که چشم از اين جـا، از زير اين متن مـی بيند و روکه برمی گردانم هنوز شبح ها آن طرف پنجره در هم می پيچند و مچاله می شوند و بعد دوباره باز می شوند. اين طرف هم ديگر چيزی نيست، حداقل تا وقتی که او بيايد، در را باز کند، پرده را کـه کشيد و غبار پرده ها که توی هوا پخش شد، چند سرفه کند و بعد دوباره بنشيند پشت همين صندلی؛ نوک قلم را پاک کند و دوباره بنويسد. اما چند روزی است که نيامده. چند روزی می شود. حالا بحثشان حسابی بالا گرفته. مثل هميشه اوکوتاه می آيد. گره کراواتش را شل می کند، عينک گردش را از چشم برمی دارد و بعد حتماً چشم می دوزد توی چشمهای زن؛ به اين معنی که : نه! باور کن!

    و بعد لابد دوباره و اين بار با خشونت عينک را می گذارد روی بينی کشيده اش و يک راست می آيد سراغ ما. احتمالاً زن مثل هميشه جيغ می کشد:

    - می توانی بروی ... بعد هم فکر می کنی که من خرم ... اما کوروش ببين موهای من سياه هستند ... اما اين ها ... زردند ... بگو ... بگو اين ها روی تخت چه کار می کنند؟

    و بعد بايد بنشيند، نه، دراز بکشد روی کاناپه ای که لابد پشت همين در است و شروع کند به گريه کردن. اشکهايش که جاری شد، او در را باز کند و از لای در دوباره نگاهش کند، اين بار شايد بدون معنی ... و بيايد تو.

    پرده ها را می کشد، حالا چند سرفه و می نشيند پشت همين ميز، همين جا. نوک قلم را پاک می کند. نگاه می کند به بالای نسخه ی دست نويس. چند قطره ی سياه چکيده روی کاغذ و پخش شده، مثل هميشه برگه را جدا می کند، مچاله می کند و می اندازد توی سطل.

    ديگر "پنجره" از اين جا معلوم نيست. تنها يک "ه" از پشت آخرين چين کاغذ پيدا است که آن هم پس از "نور زرد" محو می شود. کار هميشگی اش است. می شنوم. زير لب می گويد:

- عفريته ...

    و دوباره می نويسد. همه چيز را از اول. مو به مو. از همان شب اول که تيرناز آمده بوده. همان شب که بايد باد می وزيده و لابد چين های صورتی دامنش را توی هوا بازی می داده و ساق های هوس آلودش را عريان می ساخته. دخترک حتماً کوزه ای داشته روی سر، روی لچک سفيدی که دور موهای طلايي رنگش بسته و آمده بوده مثل هر شب پی آب و حالا لابد برمی گشته که طبق عادت ديرينه راهش را کج کرده بوده طرف کلبه و حالا رسيده پشت در. اين جا است که من بايد برسم. منتظر بمانم و بعد از اين که بيرون آيد بکشمش. اين همه ی چيزی است که او به من گفته. او هميشـه به اين جــا کـه می رســـد، مکث می کند، سيگاری می گيراند و ادامه می دهد. تيرناز ايستاده پشت در و موهايش در امتداد افق به بازی باد خشک مانده اند در هوا و لبها به کمی خنده و کمی ترس در حال خنديدن.

    سايه ی مرد پشت پنجره نگاه می کند. او را نديده ام. جز سايه اش و اين که عينک می زند و کراوات، ديگر هيچ. اسمش را هم نگفته. حتماً  نخواسته. تنها يک بار نوشت، نمی دانم بار چندم بود، نوشت آقای "ک" اما خطش زد. آن قدر پر رنگ که جوهر نم داد به صفحات بعد.

    "ک" دست می کشد زير موهای تيرناز:

- ديوانه ات شده ام تيرناز ... تو فرق داری با همه ...

    - من؟ خودت گفتی بوی همان عفريته، کمال، را می دهم! نگفتی؟

    - سخت می گيری؟ آن هم حالا که فقط من هستم و تو ...؟

    - می ترسم ... از روستا همه ی راه را دويده ام تا اينجا ... ببين موهايم خيس شده! من فراری ام... حتا از خودم... از عشقم... او مرا می کشد ...

    و بعد دوباره باد. اين جا است که شيشه ی من بايد برق بزند زير نور ماه. او دوباره مکث می کند. سيگار نصفه را توی جاسيگاری خاموش می کند. طی اين سالها به اين جا که می رسد، می ايستد. عرق از پشت گوشش سرازير می شود و می چکد روی "نور زرد کلبه" و جوهرش پخش می شود توی کاغذ. بقيه ی داستان را نمی دانم. چون هميشه همين جا تمام شده. اما اين بار لابد می خواهد بنويسد و گرنه بايد تا به حال بلند شده باشد و داد زده باشد:

    - هی زن ... صـِدام نزن تا خـــودم بيدار بشم ... ســـراغم هم نيا ... می خواهم تنها باشم.

    و بعد صدايي بايد جواب دهد:

    - ما هميشه تنها بوديم ...

    اما او اين کار را نمی کند. نشسته، هنوز نگاهم می کند. يک نگاه به من که پشت اين درخت ايستاده ام و يک نگاه به پنجره و می ماند روی سايه ها ...

    با عجله سيگاری می گيراند، اين کارش جـــديد است. قلـــم را برمی دارد، حتماً می خواهد بنويسد که تيرناز آغوش از آغوش "ک" بيرون می کشد و می آيد بيرون و آن وقت من ... اما ... اين بار از نگــاهش می ترسم. قلم را سفت می فشارد بين سبابه و شست و می آيد طرف من. سرم را می کشم پشت درخت. قلم را تند تند می کشد از ابتدا تا انتهای خط، آن قدر که محو می شوم پشت جوهر سياه. حالا مرد پشت درختان بلـوط سياه مانده و احتمـالاً يا حتماً نگاه او بايد خيره مانده باشد به پنجره و سايه های آن. از لابه لای انبوه خط هـا می بينمش که بلند می شود. قلم را می اندازد روی نسخـه ی دست نويس. چـرخی می زند و گـره کراواتش را باز می کند. ســـرش را می گيرد نزديک در و داد می زند:

- هی زن ... تا بيدار نشدم صدام نزن ...

(این داستان در مجله شهرزاد شماره ی ویژه ی داستان نویسان دانشگاه صنعتی چاپ شده است)

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 11:43 PM |
Free counter and web stats