کوچیدهترین پرندههای جهاناند
که خسته روی پلکان نشستهاند
(کلاغهای دودکشِ قلعه)
اشرفیهای پدربزرگم را پس نمیدهند.
پیرمرد، هر روز
برای حیاط
دعا میخواند
***
حالا من
پوکهی زردی است
زیر خرت و پرت های صندوق
وسیگاری
زیر پای دربانِ قبرستان
که باید در را
برای دیوانهای باز کند.
حاجیانی
شهریور 84 بوشهر
فروردین 85 بوشهر
+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت
2:44 PM |

