تبليغاتX
جنازه های آرامش یافته - سِفرِ مرگ پیماییِ منوچهر آتشی

 

 

سرم درد می­کند. سردم است، می­لرزم...کلاهم را بر می دارم. این را زنگ بزنم...خدا کند نه پول بخواهد نه بپرسد کی مطلب می­دهد؟... این را هم زنگ بزنم.

- «... راستی آقای آتشی چطور است؟ می توانم باهاش حرف بزنم...خب خب پس!... آها فهمیدم فردا زنگ می زنم کارنامه ...باشه نه..مرسی خداحافظ»

- «سلام رضا خوبی؟... ها؟ چی؟ ... آره... همون بود که خودت گفتی. ولی حالش خوب نبود»

- «... جدی بستری شد؟ ...کی؟ ... نه زنگ زدم خونه...آره...حالا خدا بخواد از بیمارستان که اومد، زنگ می­زنم ببینم چی کار کرده... نه خودم بش می گم... نه... خداحافظ»

سردم است و می لرزم . زود لباس­ها را بکنم و بخوابم...

« وحید کسی کارم نداشت؟...اِه؟!... کی؟ بده ببینم...»

(صدا و صحنه سیاه،  

                   شروه­ی بوشهر روی بازتاب­هایی از آب دریا

                                                                   بر صحنه به گوش می­رسد)

 

 

 

 

 

 

دو دستِ برآمده از گور

سِفرِ مرگ پیماییِ منوچهر آتشی

                                                           (که واقع شد پس از مرگ او)

 

کوله­پشتی­هایمان را بغل کرده­ایم. در سرمای سرد ما بین دیوارهای سیمانی ترمینال انگار آواره و دربدر نشسته باشیم. ساعتی برای بیکاری. کم کم تمام ترمینال خلوت شده و ما هستیم و چندتایی که تا تهران همسفر مایند. ما دو نفر بودیم...

 

تهرانِ دود تالارِ وحدت ساعتِ صبح

سرمای تهران گزنده است. برای صبحانه­ی نان و پنیری، کنار سربازها نان گرفتیم و در جوارِ بازاریان خوردیم. حالا ساعت 8 است و جز ماشینی که باری گل سفید و روبان سیاه برای منوچهر آورده کسی پیدایش نیست. کم کم پیرمردِ سیگار بدستی پیاده­روِ جلوی تالار را منظم قدم می زند و یکی دیگر، پالتوپوشِ مغموم، روی صندلی سیگار می کشد. حالا پلاکاردهای تسلیت اطراف تالار پیدایشان می­شود ولی باز خیلی­ها یادشان رفته آخرین کلاس منوچهر است. اکثراً، لهجه جنوبی است، گرم و بودار. بوی نم­دارِ سیگار. چند نفری که از شهرستان آمده اند، خواب­آلود گوشه­ای به صحبتِ دور مشغولند. وجه مشترک همه اینجا سیگار است که دود می­شود. درهای تالار بسته است و شجریان روی دیوارها داد می­زند بلیط ندارد. ما همچنان رژه می­رویم و دوربین را آماده کرده­ام و دوربینش آماده است. کوله­پشتی­ها را محکم بچسبیم و دنبال­مان بیایند و ما دنبال کسی دیگر.

 

تهرانِ باز آلوده – تالارِ وحدت – آفتاب بالا آمده

با پالتوی سفید و عصای خوشرنگ و ریش منظم و صورتِ گرفته، آرام آرام و شمرده مسافتی را تا تالار قدم می­زند. سرحالتر از محمد حقوقی ِاتاق­های کثیفِ بیمارستانِ خورشید است. به یاد مصاحبه­ی کوچکی می­افتم که با بی­حالی به سوال­ها جواب داد، هندی کم را تا لحظه­ای که سوار شد ازش دور نکردم...

از بالای عینک خوش­فرمش که اشک چشمی را هم می­تواند بپوشاند، نگاه می­کند. بعد از او همه می­رسند و یادم می­رود که کی را دیده­ام کی را ندیده­ام، دوربین به دست عکس می­گیرم و فیلم می­گیرم. شلوغ می­شود و پسر مو بلندِ بلند قدی را که نمی­دانم کیست، انگار کاری بر عهده­اش باشد، حرف می­زند و هشدار می­دهد که آمبولانس دارد می­آید.

از آمبولانس بیرون می­آید، حال ندارد بلند شود و بالا آمدن آفتاب را ببیند. حتی ملافه را هم پس نمی­زند. ملافه ای که تمام بدنش را پوشانده. می­گذارد زیر دست و پایش را بگیرند، روی میز بگذارند.

 

« شرفِ کیهانم آخر»

در سرم صدای دریا و شروه­ی مردی خسته می­پیچد که باد پیراهن نازک و عرق­کرده­اش را به طرفِ ساحلِ خُشک و سنگ­و خشتی به بازی گرفته است. کنار دریا می­خواند و همان ساعت مردی از جم می­آید بوشهر تا ساعتی در دفتر مجله بخوابد و به جوانی فکر کند که قرار است با کلی آرزو ساعتی دیگر عبدوی جطِ این سال­هایش را ببیند، سلام کند و این که زندگی چطور به او سخت گرفته.

«این سالهای آخر که مقیم مرکز شد ناخواسته در هیاهوها...»

شیرینِ منوچهر سر می­رسد، بر سر می­زند. جانِ منوچهر صدایش در نمی­آید که چیزی بگوید...بر سر هم نمی­زند و منوچهر را با لهجه­ی خاصی تکرار می­کند. تمام زنان بوشهر به شیون رفته­اند انگار لبِ دریا. ولی دیگر این دریا جنازه پس نمی­آورد.

تمام چیزها لحظه­ای دایره می­شوند. بید مجنونِ بالای سر جنازه، شاخه فروافتاده، سایه­اش خیلی دور است و سر بلند نمی­کند. مثل منوچهر که...

«سلام آقایان و خانم­ها...»

همه آن­هایی که ریش می­زدند و خانه عبا می پوشیدند فقط یک جایشان همیشه جنبید و برای سیگار باز و بسته شد، او تمام زندگی­اش را شکست، حرامیان سرازیر شده از کوهستان کجایند؟ من اینجا چرا ایستاده­ام و دست بالا برده­ام؟ باباچاهی پیدایش می­شود،  هر چه پیرتر می­شود، موهای سفیدش، بافت صورت و بالاتنه را متوازن می کند. خوش فرم­تر است از بعضی روزها. نه اخم و نه لبخند. خاکستریِ خاکستری. مات و موبایل به دست می گوید:

 

« هر چه شیرین بگوید»

- چه؟

- باید کنار شیخ حسن کازرونی و محمد بیابانی خاک شود. اینا یارِ قدیمین...

دادفر هم هست و می­خواهد حرف بزند. کسی را نه می بینم و می­فهمم که حرف می­زند و که می­گرید...اعصاب ندارد... از لایه­هایی که منیرو می­گوید دیوانه است و نمی­فهمد... منیرو سیگار بدست با عینک بزرگ آفتابی، سلام می­کنم و گوشه­ای پنهان از او فیلم می­گیرم. کاش قاب بندی دروبین را می­شد نوشت که منیرو تکیه داده به بید مجنونِ بالای سر ملافه­ی پیچیده و خیره به منوچهر، سیگار تا نیمه را خاکستر می­تکاند و انگشت به لب می­ایستد. چیزی مثل کف دریای قبل از توفان انباشتم شده و غلیظ می­شود.

پیدا که می شود عصبانی است و می گوید..."امید"؟ نه "امید" نیامده...

جایی همان دور و برها دنبال سنج و دمام او می­گردم. منیرو و سالمی، پیداشان می­شود. جوانی که می­گوید از شوشتر تا بندر لنگه همه به دمامش می­شناسندش، جلو می­افتد. عکسِ منوچهر را لای بندهای روی دمام می­گذارند و با "دو چوب" شروع می­کنند. محسن شریفیان به ناراحتی کنار می­کشد و چند قدمی نرفته­اند که منیرو می­رود توی تالار و داد می­زند:

 

« واویلا سالار مرده...شیر بیشه­زار مرده»

منیرو سنج به دست داد می­زند.

دریا طوفانی است و کلبه در لگدهای باد، خون­آلود. گریه می­کند و دوربین رابالا می­گیرم. سنج و دمام­ها سینه­ی من را بالا پایین می­کند... نمی­گذارد کسی ببیند این طور راحت­تر است... دوربین را می­دهم دست یکی دیگر... چشم و گوش به سنج و دمام داده­ام و شیرین نمی­تواند حرف بزند... این رخت خواب آخر پدر را هم جایی پهن کن شیرین... دهانِ زنی پیر و عرق کرده کنارِ جنازه­ی ملافه پیچ، باز و بسته می شود که انگار عصبیت از آن ببارد. سیامک می­آید بالا و حرف آخر را می­زند. آنهایی که امامزاده طاهر منتظر منوچهرند، باید حالا حالا بمانند... منوچهر به میهمانی شاملو،  مختاری ، پوینده و گلشیری نمی­رود...

می روم سمت حافظ موسوی که با لبخند جواب همه را می­دهد، سلام و علیکی می­کنم و چند تا عکس می­گیرم و چیزی می­گویم. رضا سید حسینی دم در نشسته و خمیده کتاب اول منوچهر را به دست دارد.یکی خودش را حایل کرده تا کسی نیافتد روی سید حسینی. بالا که می­رود و حرف می زند، صدایش صدای جانسوز دشتی است... محمود دولت آبادی ایستاده و سر رابالا می­گیرد تا زنی که عکس می­گیرد ناراضی برنگردد. او هم می­رود بالا و می­گوید که سالم است نه مریض است و نه افسرده...

بعد از سنج و دمامها و یکی دو آشنا چیزی یادم نمی­آید.از این جا به بعد باطری هر دو دوربین تمام شد.... و

منوچهرِ خواب برده، روی دستها به طرف شرجی بوشهر می­رود.

*مراسم به صورت خطی روایت نشده است.

 

 

                        محمد باقر حاجیانی...پاییز 84

 

*این نوشته، در مجله ی هفت پرده (مجله ی کانون ادبی دانشگاه صنعتی اصفهان) شماره 6، بهار هشتاد و پنج چاپ شده است.

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 10:34 AM |
Free counter and web stats