"کابوس نامه" ها شعر نیستند!
کابوسهایم را نوشتم. شاید غیرِ عادی. اولی را که گذاشتم توی وبلاگ، برداشتم و دوباره ویرایش کردم. تمامشان را ویرایش کردم.
توضیحی ندارد. چند هفته با آنها زندگی کردم، اذیتم کردند و نوشتمشان. شعر نیستند. این ادا اطوار نیست ها! واقعاً شعر نیستند. بعضی وقتها دستم به نوشتنهایی میرود که زیاد سخت نمیگیرم. مثل نامه نوشتن است. شاید به خودم یا دیگری.
*و اینکه اگر کسی خود یا دیگری را در این "کابوسنامه"ها دید، حتماً اشتباه میکند!*
کابوس نامه (1)
سلام
حالِ همهی ما خوب نیست.
نگاهی که هر روز به درختانِ خیابان میاندازیم
دارد پیر میشود و
انگار از سالیانِ پر برف آمده باشیم،
پس از هر خنده و چند روزی
یکی دو چینِ کوتاه و نازک
روی پیشانیِ ما باقی میگذارد.
چشمهای خیسمان جمع شدهاند
انگار از گرمای تابستانی
آنها را تنگ کرده باشیم.
حوالیِ این روزها
که خيلي از آنها دور شدهایم،
حرفهای سنگینی است.
اينكه کتابی را که نتوانی
بخوانی تا آخر
بدون این که دستی بیاجازه ببندد...
چشمهایم را میبندم و این ثانیهها را بغل ميكنم و
ميلررزم.
ثانیههایی که میگذرند و باز آب
پای این درخت میرود.
نهالِ کوچکِ انار را ببین که چطور
بدون یک انار، حتی کوچک، تنها انارِ این باغ است.
باید بیشتر بترسیم.
مگر نمیترسی از سایهای که لبِ آب راه میرود؟
مگر نمیترسی از صدایی که از پشتِ سر میآید
و تو را مثل یک سکانسِ خیلی سریع،
میبرد به نمناکیِ یک اتاقُ میز؟
مگر نمیترسیم از تلفنی که دعوتمان کند؟
مگر نمیترسیم از خوابیدنی که یادمان برود بیدار شویم؟
مگر نمیترسم از خدایی که همینجا هاست؟
مگر نمیترسم از چهرهی آشنایی که بیدارم کند؟

