کابوس نامه (5)
نمی گذارم بیشتر از این ادامه پیدا کند.
می خواهم از خاطرات مان بنویسم،
شاید کابوسها دست از سرم بردارند.
شاید دستی که هر شب
باید خاطرات ریز و درشت را از کابوسها جدا کند
همان دستی است که میلرزد.
شاید چشمی که باید مراقب باشد
تا غلت بیخود نزنم
همین چشمی است که میدَود.
شاید گوشی که باید حواسش
به هذیانهای بی وقتم باشد
همین گوشی است که کیپ شده.
یادت هست ما تنها نشدیم
در شهری
که دود بلند ترین برجش را
تا کف خیابان پوشانده بود؟
یادت هست پلههای پارک را
یکی
یکی
پایین میآمدی
و به زانوهای من میخندیدی
که سردشان بود؟
بگذار دیده شویم.
گور پدر کسی که اینجاست
وسط این کلمات که میتوانم بخوابم
برای همیشه
در ثانیههای سکوت این آهنگها
که میتوانم برقصم
هر چند این روزها
زانوهایم درد میکند.
