تبليغاتX
جنازه های آرامش یافته - کابوس نامه ی (5)
 

 

کابوس نامه (5)

 

نمی گذارم بیشتر از این ادامه پیدا کند.

می خواهم از خاطرات مان بنویسم،

شاید کابوس­ها دست از سرم بردارند.

 

شاید دستی که هر شب

باید خاطرات ریز­ و­ درشت را از کابوس­ها جدا کند

همان دستی است که می­لرزد.

 

شاید چشمی که باید مراقب باشد

تا غلت بیخود نزنم

همین چشمی است که می­دَود.

 

شاید گوشی که باید حواسش

به هذیان­های بی وقتم باشد

همین گوشی است که کیپ شده.

 

یادت هست ما تنها نشدیم 

در شهری

که دود بلند ترین برجش را

تا کف خیابان پوشانده بود؟

یادت هست پله­های پارک را

یکی

یکی

پایین می­آمدی

و به زانو­های من می­خندیدی

که سردشان بود؟

 

بگذار دیده شویم.

گور پدر کسی که اینجاست

وسط این کلمات که می­توانم بخوابم

برای همیشه

در ثانیه­های سکوت این آهنگ­ها

که می­توانم برقصم

هر چند این روز­ها

زانو­هایم درد می­کند.

 

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 9:38 AM |
Free counter and web stats