کابوس نامه (7)
حافظه ام به بوی گَسی
که ندانی چرا گس باشد
معتاد شده است و
نمیتواند چیز دیگری را بیاورد جلوی چشمم.
معتاد شده است
به بلوز سبزی که برایم تنگ باشد
به فندکی که وقتی روشن میشود
قرمز باشد
به شعری که از هیچ جایش نفهمی
چرا فکر کردهای مالِ توست
بقیه قایم شده اند و
لجم را در آوردهاند.
تو را و وقتهایی که نمی دیدمت، ولی بودی
بیخودی پنهان میکنند
فحششان میدهم، پیدایشان نمیکنم.
یک چیز را ولی فهمیدهام
این که چرا وقتی بادِ روبرو،
گسِ ندانستنی را میرساند
نفسم میگرفت.
نمیخواستم نفسم را بدهم بیرون
و منتظر باشم تا باز
با همان بوی غریب،
مطمئن باشم که هستی.
+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت
10:5 AM |
