تبليغاتX
جنازه های آرامش یافته - 1- فکر همه جا را کرده ای؟
 

 

وبلاگ­نویسیِ بی­هدف خسته­ام کرده است.تصمیمی گرفته­ام...

شما هم لابد شنیده­اید اگر کسی با تمام وجود و نیتِ دلی چهل سه­تار بسازد، ساز چهلم خوش صدا خواهد بود، چیزی بیشتر از یک سه­تار... (راست و دروغش بر عهده­ی رضا قاسمی)

من هم چهل شعر، داستان یا متن را یا «می­نویسم» یا «بازسازی و بازیابی» می­کنم. هیچ خط مشخصی هم نخواهد داشت، جز اینکه جای دوستی، حادثه­ای یا دوست­داشتن و دلتنگی دور یا نزدیکی را در آن­ها بیابم. ولی شبیه رمان یا شعری بلند یک محور وجود خواهد داشت، مثل یک دل تنگی نه چندان ساده.

تا چهل شماره نه از مرگ کسی می­نویسم، نه از کتاب، شعر یا خاطره­ای. این کاوش ذهنی و روحی، به اندازه­ی کافی وقتم را می­گیرد. سعی می­کنم شنبه­ها به­روز باشم.

 اگر چیزی اتفاق افتاد، در وبلاگ دوم «خیام، وارونه در بطری» منتشر خواهم کرد.

 

 

 

1)

 

فکر همه جا را کرده­ای؟

 

برای  روح زیبایی زنان قبیله­های فراموش­شده

 

 

 

فکر کرده­ای این همه خیابان، پیاده رو، لبِ رودخانه، سینما، کافه، پل، جنگل، اتاق و پاهای بی قرار را که نفس می­زنند در خنده و گریه­های ما، چطور در ذهنم شناور بمانند؟

و من غرق نشوم در یک کش مو، آویخته بر «زنی و مردی در هوای ابری یک کاغذ و چند چوب»؟

روزهای ابری به چه کسی فکر کنم، آهنگی شنیدم و یا سطر شعری را که نوشتم برای چه کسی کنار بگذارم؟

مثلن همین مرتیکه­ی با استعداد که این شش هفت ماه به زور سیگار از گلوم پایین رفت.

مثل همیشه من نمی­دانم، و تو لابد می­دانی از امروز به صورت بقیه چطور نگاه کنم و یا مثلا سیگار نکشم.

 

کاشکی بار آخر که دیدمت می­گفتی بالشت که راحت نیست، هوای اتاق که هم سرد است، هم گرم است و هم خفه، تخت خواب که گود است، وسطش برآمده و اصلن راحت نیست، وقتی حس می­کنی می­خواهی هر چه فروتر بروی در تخت خواب، چطور می­شود خوابید.

 

حتمن راهی پیدا کرده­ای، مثلا بگو آمدیم و هوا سرد بود، من می­لرزیدم، چند ساعتی هم به اتوبوس مانده، دستکش ندارم، پلیور هم ندارم، خب چکار کنم؟

من از کجا بدانم کدام ماهی توی آکواریوم دلتنگ است و کدام یک یاس فلسفی دارد؟ کدام خیلی می­خورد و کدام شاعر است؟ چه کسی حواسش به خیابان­هایی باشد که قدم زده­ایم؟ چه کسی حواسش به خط­خطی کردن شهری باشد که خاطره­اش توی جمجمه­هامان رسوب کرده است؟

 

[در شهر که راه می­روم، بستنی یا قهوه­ای که می­خورم، راهم که به سمت رودخانه کج می­کنم، هی دستم را که بو می­کنم، هی به موهایم و هوا که دست می­کشم، تو را بر عکس می­گریم و تا این اتاق نمور با انگشت­هایم معما می­آفرینم و هی می­خندم.  پول تاکسی را دونفره حساب می­کنم.]

 

این همه چوب خط اس ام اس هر روزم را که خالی است چطور پر کنم؟ شعرهای دو سه سطری را برای چه کسی بنویسم؟

یا اصلن همین چرت و پرت ها را که می­گویم، کسی هست بگوید «خری دیگه!»

 

اصلا بیا و فکر کن دلم تنگ نمی­شود، هیچ وقت هوا ابری نیست، خواب نمی­بینم، آهنگ گوش نمی­کنم، هی بی خودی هوا را بو نمی­کشم یا حتی شعر هم نمی­نویسم

یک جفت چشم شناور و آشفته، کجای این خراب شده پیدا می­شود؟

 

راست بگو، این کش برای بستن موهاست یا قرار است شاعری خود را با آن دار بزند؟

 

 

 

 

محمد باقر حاجیانی

اصفهان

23/1/1386

 

 

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 2:53 PM |
Free counter and web stats