تبليغاتX
جنازه های آرامش یافته - از روزگار رفته حکایت (چله نشینی 9)

 

از روزگارِ رفته حکایت *

 

 

زمان، باریک­تر از گذرگاه­های یالِ کوه­های برف­اندود، و عمیق­تر از نگاهِ ملتمسِ دره­ها بر ستارگانِ شب­های بی­مهتاب بود که ما خویش را در نهایتِ ساده­ترین دروغ­های رنگینِ ذهن از انتظارِ گشایشِ مبهماتِ مرزناپذیر می­رهانیم...

شهرها را نبودِ ما غریبه نمی­کند. شهرها در فقدانِ انسان امتداد می­یابد...**

 

 

 

 

امشب آخرین شبی است که من دانشجوی رسمیِ دانشگاهِ صنعتیِ اصفهان، رشته­ی منابع طبیعی، گرایش مرتع و آبخیز­داری هستم. ترم 9 را دارم و شاید 10 هم داشته باشم. ولی تمام شدن را همین امشب حس می­کنم. همه ترم بعد نخواهند بود. حتی پسر یا دختری آشنای دور که ماهی یکی دوبار می­دیدمشان. دور و نزدیک. بدون اینکه بخواهم و بدانم بوم­زیستِ دانشگاه را باور و عادت کرده بودم. دختری هم­کلاسی که شاید در هشت ترمِ گذشته چندبار سلام کرده باشد و نقطه­ی کور کلاس بوده باشد. اما این که همه بوده­اند، انگار باورِ این بوده که من هم دارم مثل همه زندگی می­کنم.

الان خوابگاه خالی است. در همه­ی  4 طبقهِ­ خوابگاه، چهار اتاقِ زنده هم نیست. غروب که می­شود پنجره­ی همه­ اتاق­ها خاموش است. شب که می­شود صدای شاد یا غمگین خواننده­ای با بوی درختان و باد مخلوط نمی­شود، از پنجره ی اتاق بیاید داخل. کسی نیست وقتی کولر آبیِ راهرو را می­چرخانم صاف توی اتاق، بیاید و کولر را برگرداند. کسی نیست بیاید درِ اتاق کبریت، ورق، روغن یا تکه ای نان بگیرد. چند تایی این چند روز آمده­اند خداحافظی و برای همیشه رفتند تا شاید احتمالِ خیابان­ها و پیاده­رو­ها ما را روزی نشان هم دهد.

دانشکده را گرده مرده پاشیده­اند. خیلی­ها این­ ترم یکی دو درس افتاده­اند. پروژه همه را تابستان دوباره جمع خواهد کرد. سایت و کتابخانه دانشکده که همیشه شلوغ بود، خالیِ خالی است. به محضی که برسی، سیستمِ خالی پیدا می­کنی و لازم نیست منتظر بمانی. رئیسِ دانشکده هم تغییر کرده. رئیسِ قبلی مثل پدرهای بازنشسته رفتار می­کند. نه جزوه­ای کپی می­کنیم و نه امتحانی هست که سوالات را دزدکی پیدا کنیم، وقتی نشد سوالاتِ سخت را با بلوتوث و اس­ام­اس و برگه­ی بغلی حل کنیم. امتحان که تمام شد تست­ها را چک کنیم و یکی از دیگری شاکی باشد که چرا جواب تست را نگفتی. روالِ هر روز نیست که دلت خوش باشد تولدِ کسی را یادت مانده و همان روز یک هدیه را یک دفعه می­گیری جلوی رویش. خبری هم از شیطنت­های سر کلاس نیست، زنگ زدنِ به همه تا ببینی چه کسی گوشی را خاموش یا خفه نکرده؟ نامه­نگاری روی کاغذهای کوچک و مستطیلی و کتاب و روزنامه­خواندن یواشکی.

یادمانِ بعد از شام، جاده ابریشمِ اوائل پاییز، جاده مالرو، تالارهای اول ترم، جلوی خوابگاه دخترها و انتظارِ یک پارج آب، پشت دانشکده­ی سرِ ظهر و دو نفر و چند نفرها، پشتِ برق و شاه­توت­های بسیار، تریا ریاضی، بازارچه و کپی جزوات و روزنامه­ی هر روز، سلف آزادِ شب­های شامِ مزخرف، مخابراتِ وقتی پول موبایل را نداده باشی، سوپر امین و دزدکی چیزکی خریدن، خوابگاه پایین، پشت بام دانشکده و بادی که همیشه می­آمد، تریا میلاد و چای نبات­های نصفه شب، کانون نمایشِ سال­های اول انجمن اسلامی و تخمه و اسکورسیزی و اسپیلبرگ، استخر، سلف گل و گشاد، پیست مرکزیِ شب­های امتحان و لعنت به اتاق استادهای زبان نفهم که در دستگیره­ی در همه را از حفظ شده­ایم. البته خیلی از این جاها مخصوص اینجاست و کسی نخواهد فهمید اصلن چه شکلی می­تواند باشد یا برای چیست؟

تنها جایی که همه نخاله­ها جمع شده­ایم و 9 و 10 و 11 را هم خواهند بود امور کانون­ها است که به این زودی­ها کسی نمی­رود. مهر که برسد ظهرها شلوغ می­شود هی بگو و بخند و جلسه شعر و داستان و اردو و غیره.

خاطره باز نبودم. تا وقتی از جایی نروی، نمی­فهمی که بوده­ای یا نه. تازه فهمیده­ام. همین روزها خواندم برگسون می­گوید، انسان چیزی نیست جز خاطره­هایش. یک دوست خاطره­باز دیگر هم دارم. ولی دوست ندارم همیشه این­ها یادم بماند. مکان­ها، بوها، صداها، رنگ­ها، عادت­ها، شوخی­ها، شماره و آدم­ها. دلتنگی مخصوص آدم­ها نیست. بوی آشنایی مثلن عطر آشنای یک غریبه وقتی سوار تاکسی شده باشی سال­ها بعد، می­تواند صاف بگذاردت وسط دانشکده. البته این یک علاقه­ی شخصی است که بوها و چشم­ها ماندگاری وحشتناکی دارند در ذهن و خاطراتم. ولی حتی یک فیلمی که با هم­اتاقی­ها دیده­اید می­تواند آن فیلم را از حالت یک فیلم عادی خارج کند. کتابی که روزی جلوی دانشکده یا توی اتوبوس خوانده­ای، آهنگ و یا خواننده­ی خاصی که شب و روزهای خوابگاه و دانشگاه را با آن گذرانده­ای می­تواند جهنم صدا باشد. کافه­، رودخانه، پارک یا مسجد و میدانی را که با دوستی رفته­ایی، می­شود یک مکان به علاوه­ی یک کوله بار خاطره.

این را هم می­دانم که با گفتن یا خام نوشتن آنها دم­دستی­شان می­کند. باید رسوب کند و کم­کم در سیالیتِ ذهن گسترش یابد و در داستان یا شعری سر باز کند. برای همین نوشتنِ موردی از آن­ها را شروع کردم. یک تجربه است نوشتنِ این چله نشینیِ خاطرات. بعضی دوستان آن را با دفترِ خاطرات­نویسی اشتباه گرفتند. این طور نبود و نیست. دنبال رد­پایشان در نوشته­ها می­گردم. نوشته­های این روزها و روزهای گذشته. یک جور وسواس برای جستنِ آدم­ها و دیگر وجودهایی که باعث و بانیِ نوشتن بوده­اند. آن وقت بالای آن شعر یا داستان ذکر می­کنم.

البته یک تغییر رویه خواهم داد. دیگر نه تعصبی دارم که چهل­تا باشد و نه اینکه همه را مرتب پشتِ هم بالا بگذارم. شاید چند شعر را صرفِ در معرض نقد گذاشتن منتشر کنم.

 

 

* عنوان مجموعه داستانی از ابراهیم گلستان

** از کتابِ «بار دیگر، شهری که دوست می­داشتم» ، نادر ابراهیمی

 

 

 

با احترام به حریمِ خصوصیِ همه

محمد باقر حاجیانی

اصفهان / اتاق 333 خوابگاه خالی 2

11 / 4 / 1386

+ نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی در و ساعت 8:30 AM |
Free counter and web stats