يك داستان كوتاه
پیادهروی با شاید شمعدانیهای اصفهان
برای اصفهان و شمعدانیهايش
اگر کمی بیشتر فکر میکرد حتمن یادش میآمد. موبایل را خاموش نمیکرد، مانتویش را بپوشد، آرایش کند و سوار اولین ماشینی که بوق می زند بشود.
که بنشیند.../ نشست صندلی جلو. مرد مو بور مسنی پشت سرش پیپی را تمیز کرد. بوری موها و بوی پیپی که تازه خاموش شده بود، خنده های مرد را کش داد. راننده ساعت مچی بزرگی بسته بود. یک دستی بالای فرمان را گرفت. لبخند هم نزد.
راننده صدای بلندی که ماشین را می لرزاند کم کرد و لبخندی زد.
که بگوید.../ گفت بوستان کودک پیاده می شود و عجله دارد. راننده بلندتر خندید. بوی پیپ مرد مسن دوباره راه افتاده بود. صدای سرفه آمد. راننده توی آینه را نگاه کرد. ناخن های رنگ کرده اش را فشار داد و موبایل خاموش توی کیف را وارسی کرد. بعد با دکمه هایش بازی کرد و دوباره در کیف را بست.
منتظر بود جوان راننده چیزی بگوید.
وقتی رسیدند بوستان کودک به کنار خیابان اشاره کرد و گفت ممنون.
مرد برای دومین بار نگاهی به سر تا پایش انداخت. سرعت را کم کرد. در حالی که دستش روی دنده مانده بود، کنار خیابان ایستاد، منتظر شد تا دختر پیاده شود، سرعت را کم کم زیاد کرد و صدای بلندی در خیابان پیچید.
که .../ هوای اصفهان خوب بود. باد از کنار رودخانه بالا میآمد. از کنار شمشادها یا بوتههای گل بلند هم که رد می شدی باد به صورتت می خورد و فکر می کردی هوای اصفهان این روزها چقدر خوب است.
چراغ ها دو طرف زاینده رود روشن بود.
باد که نمی آمد بوی گلهایی که دیده نمی شد پا می گرفت و با اولین تکان باد می رفتند. صدای آواز مردی از طاق های پل می آمد. وقتی هم گل ها را دید نفهمید اسمشان چیست، جایی خوانده بود نزدیکی عید اصفهان پر از بوی شمعدانی ها می شود.
فکر کرد شاید شمعدانی باشند.
هر بار که بوی گل ها در نفس نفس باد به صورتش می خورد قسمتی را به یاد می آورد.
انحنای سینه ها، باد، بوی گل ها، خمش دست ها، گوشه ی لب ها، باد، بوی گل ها، موهای بلند و عطری که انگار از روز اول با او به دنیا آمده بود، باد، بوی گل ها، تخت خواب، ملافه ها، محسن نامجو، بوی شمعدانی ها، چایی گرم، ...
گس همیشگی در دهانش پیچید، لب هایش کش آمد، سرش را بلند کرد.
اصفهان همه شمعدانی شده بود.
باد گل ها و آب رودخانه را تکان تکان می داد.
محمد باقر حاجیانی
اصفهان
18 – 19 خرداد 86
ویرایش اول 30 خرداد 86
ویرایش دوم 5 تیر 86
